گویند بهشت و حور و کوثر باشد... نمیدونم من نمیفهم شعرهای خیام رو یا شعرهای خیام برای آدمایی مثل من نیست!!
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد....
پر کن قدح باده و بر دستم نه....
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد..! - خیام
گویند بهشت و حور عین خواهد بود...
و آنجا می ناب و شیر وانگبین خواهد بود...
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک...؟
چون عاقبت کار همین خواهد بود........!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:41 توسط یکی |
شعر بسیار زیبا از آقای فاضل نظری
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رجیم ورحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9:33 توسط یکی |
خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت
گذاشته و قوانین مردونه رو به رشته ی تحریر درآورده پس لطفا بخونید. لطفا دقت کنید
که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به
دیگری ندارن: 1- مردها نمیتونن
فکر کسی رو بخونن..
1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه
بدید همینطور بمونه.
1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه
کنیم.
1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات
زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی
آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
1- "بله" یا "خیر" بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که
ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو
ببینید.
1- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر
قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها
شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.
1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری
انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر
انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.
1- کریستف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوزdefault . برای ما هلو یک میوه است نه
رنگ.. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی
یعنی چی.
1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید "هیچی" ما هم طوری رفتار
میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو
نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره
1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه …
اینو واقعا میگم
1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید
1- شما کفش، زیادی هم دارید
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو
میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:0 توسط یکی |
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش
را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش
کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی
خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به
خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست
داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین
افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور
فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف
مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود
و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می
کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد
اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به
مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید،
خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در
خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک
بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن
شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به
تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:59 توسط یکی |
فرض
کنید . . . به
شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنیدکه
بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به
ارمغان بیاورد. بین
این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید. قبلا
یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . . زن
حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب
مانده هستند. در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است. از شما مشورت میخواهد
که آیا سقط جنین کند یا نه . . . . با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی
میدهید؟ خواهید
گفت سقط کند؟ فعلا
بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان شخص
اول: او
با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند، از فالگیر غیب گو و منجم مشورت
میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب
میخورد. شخص
دوم : از
دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد.در مدرسه چند بار رفوزه شده.در
جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی
تحرک و چاق است. شخص
سوم: دولت
کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست. به
سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده. به
چه کسی رأی میدهید؟ . . . . . . کاندید
اول : فرانکلین روز ولت کاندید دوم : وینستون چرچیل کاندید سوم :آدولف هیتلر چه
درسی میگیریم؟ راستی
خانم حامله فراموش نشود؟ اگر
به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن
دادید! پس چه درسی گرفتیم؟ پیش داوری خوراک روزمره ما انسانها . . . از بزرگترین
اشتباهات بشر است
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 16:37 توسط یکی |
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
همه تعجب کردند.
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 17:11 توسط یکی |
حکایت پادشاهي که گوزیدن را ممنوع کرد در
گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمیني مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک
بود و وزیری داشت از خودش
بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیابد تا بر روح و جان این مردمان
مسلط شود بدون آنکه بفهمند و اعتراضی
بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و
دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد و مالیاتها
را به سه برابر افزایش داد.ارزش
جان مردمان به اندازه چهار پایان کشور همسایه
که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ
داشت و در نهایت در بند آخر طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم اكيدا ممنوع اعلام
شد. پادشاه
گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگرقرار نبود انقلاب
مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند آخرگوزیدن و چسيدن
ممنوع دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند و دلشان خوش باشد. و چنین
شد که وزیر گفت... مردم
لب به اعتراض گشودند
که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در
آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و بی ارزش بودن جان
ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است
و تازه مگر پادشاه می تواند در
تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. مردماني که باسواد تر بودند داد سخن دادند که
تازه خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست و اینان متحجرانی بیش
نیستند که سرشان را در تنبانخلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی
و کلمه متحجر سر تکان می
دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند و گفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های
بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش
فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش
را به سوراخ کون مردم می چسباند و اینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی همي خندیدند. نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را
نظارت و تضمین کنند.
هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می
کردند و به منکرات می بردند و تعهد گرفته و آزاد مي كردند. اما مردم همچنان به
چسیدن وگوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضیعظیم
به حکومت می پنداشتند. مردم هرجا كه فرصت بود مي گوزيدند. به صحراها می رفتند و می
گوزیدند. در کوچه
های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند و در مترو و تاكسي و
اتوبوس تندرو همچنين. حتی مهمانی
های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند. آهنگهاي رپ
گوز زير زميني مي خواندند و بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجراهای منع سواد و دین
اجباری و کاپیتولاسیون
و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند و
دلشان خوش باشد و در همین احوال پادشاه و وزیرش و آقازادگان در قصرها قهقهه سر می
دادند که چه زیرکانه مردمان
را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو نموده و براحتي حكومت
مي كنند و دارائي و اموال سرزمين را بلوكه نموده اند و
مردم نيز در نهايت با گوزيدن مخفيانه دل خوش هستند.
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 15:32 توسط یکی |
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...
از دیفتری میترسیدیم.... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود....خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشیم...,و... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " ............ .!!!!!!!! !!!!!"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
معیارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته.... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند....با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود......
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطا کار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (.......) اوست...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، .....، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست....
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 12:55 توسط یکی |
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت و گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای دربارۀ اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت. واقعا چقدر از کارهای ما از روی اصول و منطقه و چقدر نیست؟! چقدر به کارهایی که میکنیم اعتقاد داریم و چقدر مطیعیم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 12:48 توسط یکی |
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 12:41 توسط یکی |
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:46 توسط یکی |
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني
زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار
دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي
فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين
شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او
استفاده كند.. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او
نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا
صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در
آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: -بله، شما چه عقيده اي داريد؟ -من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي
كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را
به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: -«همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد
برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است.
لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از
تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:17 توسط یکی |
ترکه با زنش دعواش مي شه، چراغ رو خاموش مي کنه. زنش مي گه چرا چراغ رو خاموش کردي؟ مي گه آخه جواب ابلهان خاموشيست! ------------------------------- هموطن اردبيلي رو برق سه
فاز مي گيره بيهوش مي شه
-------------------------------
ترکه با نامزدش مي رن بيرون، گم مي شن. دختره مي گه حالا چي کار کنيم حيف نون ؟ مي گه تو برو خونه تون من يه کاري مي کنم
-------------------------------
از ترکه مي پرسن دو دو تا؟ مي گه چهار تا... گند مي زنه تو جوک!
-------------------------------
ترکه ميره كلانتري
و ميگه: قربان، زنم گم شده! افسره ميگه: مشخصاتش رو بگو. طرف ميگه: يعني
چي؟ افسره ميگه: مثلا زن من 60 كيلو، قد بلند،
موهاش طلايي. طرف ميگه: زن من رو ولش كن، بريم
زن تو رو پيدا كنيم
-------------------------------
به ترکه ميگن سفر حج چطور بود ميگه خيابونا
تميز ، برجاش بلند ، ماشينا آخرين مدل. البته
يه جاي زيارتي هم داشت که شلوغ بود نرفتم
وقتي به هوش مياد بلند مي شه ايست ميکنه ميگه
اگه مردين فاز به فاز بياين
-------------------------------
يه روز يه ترکه به پسرش مي گه اين جوري که تو داري درس مي خوني در آينده حتي يه گوساله هم نمي شي. اصلا مي دوني گوساله چيه ؟ پسر: آره که مي دونم گوساله، کسيه که باباش گاو باشه
-------------------------------
با خريد يکي از سيم کارتهاي اعتباري ايرانسل و دريافت سيم کارت هديه صاحب دو دوست پسر جديد ديگر شويد.طرح چند دوست پسري ايرانسل
-------------------------------
لره مادرشو ميبره پيش دکتر ؛ دکتر معاينه ميکنه
ميگه بايد پرهيز بکنه....لره ميگه:آقاي دکتر
قربانت برم الهي... نميشه خودت بکني آخه پرويز دهن
لقه ميره به همه ميگه
-------------------------------
داداش يارو عروسي ميکنه. شب عروسي ميشينه پشت
در اتاق عروس. ميگن: چرا اينجا نشستي؟ ميگه: بابام
گفته بعد از داداشت نوبت توئه
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:16 توسط یکی |
شعر قطعه آخر کنسرت گروه مستان رو که کلی جارو جنجال درست کرد رو اینجا گذاشتم. آدم لذت می ببره که هنوز چنین آدم های با وجودی بوجود دارن! خودتون بخوندید و قضاوت کنید
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر در آن تیره نباشد همه دنیاست بهشت این چه جهانیست این چه بهشتیست این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست این چه بهشتیست که در آن خوردن گندم خطاست آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست راست بگو راست بگو راست ... فردوس برینت کجاست ؟ راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟ راست بگو راست بگو راست ... فردوس برینت کجاست ؟ بر همه گویند که هوشیار باش بر در فردوس نشیند کسی تا که به درگاه قیامت رسی از تو بپرسند که در راه عشق پیرو زرتشت بدی ( بودی ) یا مسیح ؟ دوزخ ما چشم به راه شماست راست بگو راست بگو راست آنجا نیز باز همین ماجراست ؟ راست بگو راست بگو راست ... فردوس برینت کجاست این همه تکرار مکن ای هما کفر نگو شکوه نکن با خدا پای از این در که نهادی برون در قل و زنجیر برندت بهشت بهشت همان ناکجاست بهشت همان ناکجاست وای به حالت همای وای به حالت این سر سنگین تو از تن جداست این سر سنگین تو از تن جداست نه نه نه نه توبه کنم باز ... حق باشماست نه نه نه نه توبه کنم باز ... حق باشماست نه نه نه نه توبه کنم باز ... حق باشماست
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 8:27 توسط یکی |
نامه جالب و خواندی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین. بخونید «جرالدين دخترم ، اکنون تو کجا هستي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر ؟ اين را ميدانم . فقط بايد به تو بگويم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر گل هايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشين و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صداي کف زدن هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن . زندگي آنان که با شکم گرسنه و در حالي که پاهايشان از بينوايي ميلرزد ، هنرنمايي ميکنند . من خود يکي از آنها بوده ام . جرالدين دخترم ، تو مرا درست نمي شناسي . در آن شبهاي بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنيدني است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه ميگيرد ، داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را کشيده ام و از اينها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميکند ، چشيده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدين دخترم ، دنيايي که تو در آن زندگي ميکني ، دنياي هنرپيشگي و موسيقي است . نيمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزليزه بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسي که تو را به منزل ميرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماينده ام در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرج هاي تو را بدون چون و چرا بپردازد اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورتحساب آن را بفرستي . دخترم جرالدين ، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردي کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پاي او را ميشکند . وقتي به اين مرحله رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسيار براي تو دارم ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان ميبخشم . انسان باش ، پاکدل و يکدل . زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است . » پدر تو ، چارلي چاپلين
+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 14:17 توسط یکی |
◄ ليلي، خودش را به آتش
کشيد ◄ ليلي، تشنه تر شد ◄ ليلي، پروانه خدا شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. ◄ ليلي، نام
ديگر آزادي دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي
زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد. ◄ ليلي، رفتن
است خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ---------------------------------- ◄ شيطان از انتشار
ليلي مي ترسد خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور
داشت، سجده نکرد. ◄ اسب سرکش در
سينه ليلي ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و
مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است. ◄ ليلي، زير
درخت انار ليلي
زير درخت انار نشست. ◄ ليلي، نام
تمام دختران زمين است خدا
مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد، 

ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
----------------------------------
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي
سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
----------------------------------
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا
مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش
در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را
نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي
بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 17:24 توسط یکی |
یک روز
یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب
میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از
ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه
چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی
ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و
زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا"
با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و
می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه
مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این
تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت
تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری
رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده
می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم کلا ذات خانوما خرابه، مشکل ریشه ایی، دست خودشون نیست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 17:16 توسط یکی |
دانشجو ويژگي هاي دانشجويان كشور هاي مختلف:
ژاپن : به شدت مطالعه مي كند و براي تفريح ربات مي سازد .
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي در اعتراض به حسني مبارك
در و پنجره ي دانشگاهش را مي شكند .
هند : او پس از چند سال درس خواندن عاشق مي شود و همزمان
برادر دو قلو يش را كه سال ها پيش گم شده بود پيدا مي كند . آنگاه ما جرا هاي
عاشقانه و اكشني پيش مي آيد و سر انجام دو دلداده با هم عروسي مي كنند و همه چيز
به خوبي و خوشي تمام مي شود .
عراق : مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جا خالي
مي دهد و در صورت زنده ماندن درس هم مي خواند.
چين : درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يك مارك معروف
خارجي را مي سازد و با يك دهم قيمت جنس اصلي مي پوشد.
رژيم صهيونيستي : بيشتر واحد هايي كه او پاس مي كند عملي
است . او دوره ي كامل آموزش هاي رزمي و كماندويي را گذرانده !!!
گينه بيسائو: او منتظر است تا اولين دانشگاه كشورش
افتتاح شود تا همراه برو بچ هم قبيله اي اش درس بخواند !
انگليس : نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است واحتمالا
تا پايان دوره ي همين نخست وزير منقرض مي شوند .
ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند .
...و ايران : ....گاهي عا شق عبارت ((خسته نباشيد ))
است .البته نيم ساعت مانده به پايان كلاس ....!
هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورند و در عين حال
البته به غذ اي دانشگاه بدوبيراه مي گويند ...
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 17:11 توسط یکی |
عشق چیست؟
استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین
شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی
توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می
دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم.
استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت:
به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته
باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت.
استاد پرسید : چه کردی؟
شاگرد گفت:
به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم
ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 17:4 توسط یکی |
مرگ همکار یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند،
اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: "دیروز فردى که مانع پیشرفت شما
در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن
اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم." کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى
یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد
و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود
و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون
در کنار آینه بود: "تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند
مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید
زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها،
تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به
خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان،
دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود
را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید
داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان
باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى
زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که
فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه
کردن به زندگى است."
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از
مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده
است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته
که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند:" این
فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!"
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:56 توسط یکی |
| ||||||